من از مردن نميترسم
من از مردن نميترسم
من از مردن نميترسم
چرا كه بستري خاموش ودور از اين هياهوي رياكاران
جهاني دورازاين نيرنگ ودوراز
بيوفائيهاي اين آدم نمايان
خالي از هرگونه رنج وناز مهرويان ماتم زا
تهي از اين خيانتها
برويم بال گسترده
من از مردن نميترسم
مگر اين زندگي با اين همه تلخي وناكامي
چه چيزي بهر من دارد؟
تو اي مادر بمرگ من مريز اشكي
مزن بر سر مكن فرياد ودرمرگم
برقص وپايكوبان بزن آهنگ شادي را
بوقت مردنم جام مي هفت ساله سركش
گو به آن غمديده خواهر
تا كه درمرگم لباس ارغوان پوشد
لبش را سرخ گرداند
به چشمش توتيا از خاك سرد گور من مالد
كشد فرياد تا عرش خدا لرزد
ًٌ«كه امشب نوجواني جامه خوشبختي پوشيده »
درون حجله ازادي وآن بستر سرد فراموشي
درآغوش عروس خاك
چه خوش مستانه خوابيده
من از مردن نميترسم
تواي مادر..
بگو بر آن سيه چشمي كه مي كوبد در اين خانه متروك
به آن مرغ بلند پرواز وآن شمعي
كه گرمي بخش شبهاي زمستاني ويخبندان فكرم بود
به آن ماهي كه در شبهاي تار زندگي
فروغ افزاي شبهاي خيالم بود
به آن دختر
به آن بيگانه با عشقي كه دست افزار او بودم
به آن دختر
به آن معشوق خارا دل
كه هر دم نيش معشوق دگر بر قلب من ميزد
دلش جاي دگر بود ونگاهش
خنجري بر قلب من مي زد
بگو خود را ميازارد
كه لبهاي شكر خيزش
زبهر گفتن دشنام من آزرده مي گردد
بگو مادر...
بگو تور سپيدش را سر اندازد
لباس نقره اي پوشد
كنارسنگدل معشوق خود در حجله بنشيند
بگو او رفت ودر تابوت خوشبختي
درون حجله داماديش
در بستر آن نوعروس ارزو
مستانه خوابيده
عجب خوابي
عجب خوابي